بانوی کوچک قلب مهربانم سلام
چشمهایم دیگر سویی ندارند
تشنه گفتنم .تشنه فریادم
در سکوت سوخته ام
میبینی؟

تشنه ام شروع به چکیدن میکند از لبانم شعر
و در چشمهایم موج میزند فریادی خاموش
انگار واژه ها مرا درک می کنند
قاصدک بی خبر می آید
در خودم در نا کجا آباد قلبم محبوسم
انگار غروبم همیشگیست
به طلوع امیدی نیست

پاییز در راه است
میدانستم پاییز پشت در کمین کرده
بهانه ای برای زنده بودن میخواهم
خورشید بر روی صورتم میخندد
او بهانه من میشود به انتظار طلوعش میمانم
صدای موذن را می شنوم
سکوتم رنگ عشق میگیرد
سرشار از با تو بودن میشوم
در آبی خودم محو میشوم
باران پاییز را دوست دارم
پاییز که مجرم نیست
صورتم باران را دوست دارد
چشمهایم آسمان را مبیند و
قلبم به عشق می اندیشد
من با خودم آشتی میکنم
من پاییزی میشوم
رنگ ها را درک میکنم
می خواهم تولد دوباره ام در پاییز باشد
بوی غریبی پاییز را حس میکنم
پاییز در من ریشه دارد
پاییز نم دلتنگی دارد
اینجا آخر انتظار نیست
لا به لای برگهای پاییز رنگ زندگی موج میزند
من با خودم آشتی میکنم
لیلا مهر ۱۳۸۷
.jpg)
.jpg)

آن کلام گرم کجا واین کلام زخمی کجا

